با جمعی از لشگر 42 قدر از عملیات کربلای 4 برگشتم به روستا، آمدم چندروزی در روستا بودم یک شب خواب دیدم در دشت بین روستای سرسختی و عضدیه با شهیدنیک پور در حال قدم زدن بودیم. مسیری بسیار باریک و سنگ لاخ درجلوی رو داشتیم.
گاه کنار هم و گاه در پشت سرهم حرکت می کردیم. دورنمای ما دشت سرسبز و تپه و کوه های پردرخت و زیبا بود که درحقیقت هدف ما بود. در این موقع بود که هلی کوپتری دربالای سر ما نردبان طناب خود را پائین انداخت، شهید نیک پور سوار شد از من نیز خواست سوار شوم؛ گفتم نه، من قصد دارم به آن فضای سرسبز بروم درخواست کرد که با هم برویم، باز من گفتم می خواهم راه را تنهایی طی کنم، فرمود پس من منتظر می شوم تا بیایی.
فردا روز در اندیشه بودم؛ ایشان در منطقه جنگی بود و من همچنان در روستا. عملیات کربلای 5 اتفاق افتاده بود، نزدیک ظهر بود که در داخل کوچه های دهات بودم یک سواری توقف کرد و از ما پرسید منزل آقای محمود نیک پور کجاست و درخواست کرد که مسئله شهادت شهید نیک پور را به خانواده ایشان اطلاع دهم. این درحقیقت تعبیر خواب این حقیر بود. ایشان ره صدساله را یک شبه طی کردند و ما هنوز اندرخم یک کوچه. روحش شاد ....






نظرات
به نظرم حاج آقا محمود غلامی باشند راوی مطلب
چی میخواستیم چی شد
این همه کشته دادیم که این حال و روزمون بشه؟
3000 میلیارد....
ارزش ریال.....
تن فروشی تو کشورای عرب...
اعتبار ایران و ایرانی....
چی برامون مونده؟....ابرویی داریم؟
حالا عراق دوست و برادرمونه
از کیسه خلیفه میبخشیم خرجشون میکنیم
راه کربلارو نتونستیم باز کنیم
امریکا یه شبه برامون بازش کرد
راه بازه که بریم .
برید کربلایی بشید.بیخیال این حرفا